تبليغاتX
مرتضا حنیفی
..................
 

 

غزل را مثنوی را آفریدند

و حافظ مولوی را آفریدند

 

پلنگی را زبان شعر دادند

حسین منزوی را آفریدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 16:14  توسط مرتضا  | 

«شاعر»
به:رضاشهید ضیایی

حرف كه می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات
دسته ی كبوتران سفیدی
كه به یكباره پرواز می كنند.

تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی كه به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید.

تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چرا غ هواپیما
در شب دیده می شود

عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشكی را زیر می گیرد
از ریل خا رج نمی شود.

و من
گوزنی كه می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:33  توسط مرتضا  | 

 

 

تو از راه چشم

به خانه ها می آیی ــ

من ساده لوح

شکاف های دیوار را می پوشانم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط مرتضا  | 

فریاد هایت را مرور میکنم

تا

قدم بلند تر شود

 

 

بادهمه ی برگ ها را هم اگر ببرد

پاییز را

از جایش تکان نخواهد داد

 

 

برادرم برادر عزیزم

اندوهت را

چون کیسه های برنج به دوش می گیرم

ومثل ترانه ای غم ناک

هرشب از رادیو

می شنوم

 

آه

آزادی آزادی

آیا این غم انگیز نیست ؟؟؟

که مردم

همه نامت را می دانند و هیچ کس صورتت را ندیده است...

 

برادرم برادر عزیزم

تواولین

ترانه ای نیستی

که زمستان را در کادویی پیچید و بادها را به دنبال خود کشاند

تو اولین ترانه ای نیستی

که در تهران

به طرزمرموزی پایان گرفت...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط مرتضا  | 

همه ی یادها نمناکند

و نخستین سفرم

تماشای عکس های مریم بود

همانکه

دیدنش اتاق را نارنجی می کرد و ...

آه

انسان چقدر میان گوجه فرنگی ها

پیر نشان میدهد.

*

تنت گرم است

گویی می خواهد

بوته ی فلفلی به بار بیاورد

آه .

_ای آواز زیر درخت انجیر_

چون کسی که

او را بخشیده اند

گونه هایت سرخ است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:42  توسط مرتضا  | 

رودکی! ای پدر

از دنیا،

 نابینا.

تو همان دیده ئی

که نوه گانت، با چشمان باز.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:44  توسط مرتضا  | 

 

قطعه یخی جدا شده از کوه ام

رها شده در اقیانوس

 

...........................

 

همدیگر را در آغوش می گیریم

و هر کدام خواب های خودمان را می بینیم

 

...........................

 

قرار نیست قطاری از اینجا بگذرد

قرار نیست کسی بیاید و پل ها را تعمیر کند

یا سوزنبانی ریلی را بگرداند

در این مکان زمان زنگ زده است

و من بیهوده اینجا ایستاده ام

با دل واقعی ام

 

............................

 

کودکان در آن طرف رود

به دنبال چیزی نیستند

فقط می خواهند از آب بگذرند

 

.............................

 

هنوز در ذهن من آسمان آبی وجود دارد

و خورشید به فراوانی می تابد

پرنده ی قهوه ای پرواز می کند

و بلبل زرد می خواند

در انبار متروکه ی فرودگاه

زیر ماشین قدیمی دراز کشیده ام

و همه ی آنچه که به زبان آوردم

حقیقت دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:34  توسط مرتضا  | 

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش می رود،‌انگار
هر شعر باكره ای را سروده ام
پايم چه خسته می كشدم ،‌گوئی
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
 تا زير هركجا
حتی شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را
  
ای دوست
اين روزها
با هركه دوست می شوم احساس می كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
 

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كاره ام : یعنی كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی
 
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره ای كه تيشه ی خود را
گم كرده است

آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابید
برسنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
 اما ...، شكست خورد
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:30  توسط مرتضا  | 

(1)

بي تو

 خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم

كه باد  را به وحشت مي اندازد

جويبار نازكي

كه تنها يك پنجم ماه را ديده است

زيباترين درختان كاج را حتي

زنان غمگيني احساس مي كنم

كه بر گوري گمنام مويه مي كنند

آه

غربت با من همان كار را مي كند

كه موريانه با سقف

كه ماه با كتان

كه سكته قلبي با ناظم حكمت

 

گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم

كه مرگ در آن رخ مي دهد

پيراهنم بي تو آه

سرم بي تو آه

دستم بي تو آه

دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود 

ساعت ده است

وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند

كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.

(۲)

اگر تو بخواهي

مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم

و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم

دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم

و خودم را

 چون پيراهني پشت رو مي كنم

(۳)

چون بياباني

دور افتادم از خودم 

و پوسيدم

چون پايه‌هاي پلي در آب

(۴)

تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است

تنهايي در قطار

هزارنفر.

به تو فكر مي كنم

در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست

به تو فكر مي كنم

وهر روز

 به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.

ما چون باراني هستيم

كه همديگر را خيس مي كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:26  توسط مرتضا  |