غزل را مثنوی را آفریدند
و حافظ مولوی را آفریدند
پلنگی را زبان شعر دادند
حسین منزوی را آفریدند
حرف كه می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات
دسته ی كبوتران سفیدی
كه به یكباره پرواز می كنند.
تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی كه به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته ی سیگاری در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چرا غ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشكی را زیر می گیرد
از ریل خا رج نمی شود.
و من
گوزنی كه می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.
تو از راه چشم
به خانه ها می آیی ــ
من ساده لوح
شکاف های دیوار را می پوشانم...
فریاد هایت را مرور میکنم
تا
قدم بلند تر شود
بادهمه ی برگ ها را هم اگر ببرد
پاییز را
از جایش تکان نخواهد داد
برادرم برادر عزیزم
اندوهت را
چون کیسه های برنج به دوش می گیرم
ومثل ترانه ای غم ناک
هرشب از رادیو
می شنوم
آه
آزادی آزادی
آیا این غم انگیز نیست ؟؟؟
که مردم
همه نامت را می دانند و هیچ کس صورتت را ندیده است...
برادرم برادر عزیزم
تواولین
ترانه ای نیستی
که زمستان را در کادویی پیچید و بادها را به دنبال خود کشاند
تو اولین ترانه ای نیستی
که در تهران
به طرزمرموزی پایان گرفت...
همه ی یادها نمناکند
و نخستین سفرم
تماشای عکس های مریم بود
همانکه
دیدنش اتاق را نارنجی می کرد و ...
آه
انسان چقدر میان گوجه فرنگی ها
پیر نشان میدهد.
*
تنت گرم است
گویی می خواهد
بوته ی فلفلی به بار بیاورد
آه .
_ای آواز زیر درخت انجیر_
چون کسی که
او را بخشیده اند
گونه هایت سرخ است
رودکی! ای پدر
از دنیا،
نابینا.
تو همان دیده ئی
که نوه گانت، با چشمان باز.
قطعه یخی جدا شده از کوه ام
رها شده در اقیانوس
...........................
همدیگر را در آغوش می گیریم
و هر کدام خواب های خودمان را می بینیم
...........................
قرار نیست قطاری از اینجا بگذرد
قرار نیست کسی بیاید و پل ها را تعمیر کند
یا سوزنبانی ریلی را بگرداند
در این مکان زمان زنگ زده است
و من بیهوده اینجا ایستاده ام
با دل واقعی ام
............................
کودکان در آن طرف رود
به دنبال چیزی نیستند
فقط می خواهند از آب بگذرند
.............................
هنوز در ذهن من آسمان آبی وجود دارد
و خورشید به فراوانی می تابد
پرنده ی قهوه ای پرواز می کند
و بلبل زرد می خواند
در انبار متروکه ی فرودگاه
زیر ماشین قدیمی دراز کشیده ام
و همه ی آنچه که به زبان آوردم
حقیقت دارد
(1)
بي تو
خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم
كه باد را به وحشت مي اندازد
جويبار نازكي
كه تنها يك پنجم ماه را ديده است
زيباترين درختان كاج را حتي
زنان غمگيني احساس مي كنم
كه بر گوري گمنام مويه مي كنند
آه
غربت با من همان كار را مي كند
كه موريانه با سقف
كه ماه با كتان
كه سكته قلبي با ناظم حكمت
گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم
كه مرگ در آن رخ مي دهد
پيراهنم بي تو آه
سرم بي تو آه
دستم بي تو آه
دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود
ساعت ده است
وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند
كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.
(۲)
اگر تو بخواهي
مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم
و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم
دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم
و خودم را
چون پيراهني پشت رو مي كنم
(۳)
چون بياباني
دور افتادم از خودم
و پوسيدم
چون پايههاي پلي در آب
(۴)
تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهايي در قطار
هزارنفر.
به تو فكر مي كنم
در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست
به تو فكر مي كنم
وهر روز
به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.
ما چون باراني هستيم
كه همديگر را خيس مي كنيم.